تبليغاتX
انجمن ادبی بانوان شیروان ( فروغ)

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد. . .


+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 14:30 |




باز محرم شده پیشانی ام

با توام ای آنکه نمی دانی ام

«استاد طلوعی»

+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 22:40 |
+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 22:27 |
یکی ازدوستان عزیزم امروز کنارم بود واز دیدنش بی نهایت مسرور شدم ..چندقطعه ازاشعار زیبایش را خواندم وچقدر احساس خوبی بود وقتی اشعارم را تا عمق وجودم حس می کردم  آنرا پست می کنم اشعاری از خانم فریبا الله وردیزاده

اين منم

بي پناهترين چتر زمين

آغوش گسترده برتماميت درد

ازكدام پنجره آسمانم ديدي

كه اينگونه مي چكاني

ستاره هاي سربي را

برشانه هاي نابالغم

درمن نمي گنجد

كهكشاني كه به خوردم دادي

منظومه يي كه حلقه بسته

به سادگي واژه  

          و پيچيدگي درد

ببين ستاره ها

چگونه مي گريزند ازمسير انگشتانم

   

و  غزلی از ایشان :

يك موسيقي نامرئي ، آرام بردلم باريد             

احساس من شكوفا شد ، تا اوج طبع من باليد

با دستهاي شب وقتي ، اشباع  مي شدم ازشعر               

هر واژه، شبنمي مي شد ، برسطح صفحه مي غلتيد

درالتهاب تنهايي ، روحم فسرده شد ناگاه                     

يك روح روشن وسيال ، روح مرا به خود پيچيد

درقعر خسته ي قلبم ، حس كردم ازخدا گرمم 

برانجماد اندامم ، امواج گرم تب جوشيد

من مات وگنگ ومستانه ، ازيك شراب روحاني           

ازپشت پنجره ، مهتاب ،ديوانگي من را ديد

درذره ذره ي روحم ، احساس نور مي كردم                

انگار يك نفر درمن ، نوري غليظ مي پاشيد

شب بود وغوطه ور بودم ، دربحر يك جنون سرخ       

اين بار هم جنونم را ، تنها خداي من فهميد

 

اگر اشکالی دارد بی شک از نگارنده است وایشان شعرشان بی ایراد است .

 

+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 14:59 |

احساس مي كنم كه بعد  ازسالها دوباره برگشته ام به وبلاگم..وبلاگي كه با هدف آشنايي ومعرفي دوستان شاعرم ايجاد شده اما نمي دانم اين چندماه غريبگي خاصي با وبلاگم داشتم ...بگذريم به روزم درحالي كه توشه چنداني ندارم فقط محض اينكه هنوز هم هستم وهنوز هم مي نويسم ..غزلي نه چندان محكم اما برخاسته از احساس عجيب غريب تابستانم رسيده است . 

دوباره عاشقم بكن ، حوصله سررسيده است

پرنده شو به بال من كه آسمان تپيده است

 

دوباره با دلم بخوان ، بپيچ دروجود من

شدم شبيه پيله اي كه درخودش تنيده است

 

ببين تمام عمر را درآينه شكسته ام

طلوع كن كه چشم من فقط سياه ديده است

 

درانسداد بي تپش تويي نفس ، تويي هوا

كه مثل ريشه در تنم ، حضور تو دويده است

 

صليب عشق تو ببين ! مرا شكسته اينچنين

مسيح آسماني ام ! زمين تورا نديده است

 

دوباره عاشقم بكن ، نجابت زميني ام

كه بند بند شعر من ، چه حرفها شنيده است

 

دوباره با دلم بخوان ، صداقت بهاري ام

كه بوي خوب آسمان ، به جان من دميده است

 


 

+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 17:33 |
نميدانم اين چه شوري است كه به جانم افتاده وهمچنان شرر بارانم مي كنم ...غزلي ديگر آمد ومن باز بااين غزل اميدوار شدم به اينكه بازهم هستم ومي توانم احساس بي هوده گي نكنم .احساس كنم كه مي توانم باز هم ببارم ، باز هم بخندم ، بازهم بگريم ...واين احساس غم وشادي با شعرم دوباره متولد شده است .

شاعر روزگارم وشكسته ازغريـــو باد

خسته شدم خسته ازاين فغان وآه وبيداد

 

منم كه با نگاه عشق شعورشعرمي شوم

سقوط مي كند دلم ميان داد و فرياد

 

به قاصد ك خبر بده ، ازاين كوير نگذرد

سراب بوده جاي آب ، و جاي پاي صياد

 

منم حريص آب ونور، عطش گرفته دامنم

درالتهاب رفتنم ، كجاست سينه ي  باد

 

 دروغ شاهنامه ام ، همان برادر فريب

كه رستم ساده دلش ، به چاه حيله افتاد

 

سرود مثنوي شدم ، چه تلخ مي سرايمش

چه عاشقانه مي كَنَد غرور صخره فرهاد

 

دست مرا كه خوانده اند ، كسي مرا نمي برد

به گرگ وميش حادثه ، به لحظه هاي فرياد

 

دوباره اعتماد من به احترام آينه

دوباره ساده مي شوم ، دوباره حيله شغاد

+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:23 |

دربهاري كه انگار پايان ندارد ...احساس كهن مندي به من دست داده ...شايد شاعري از آن روزگاران باشم كه هرگز نتوانسم خودرا متجدد ومتمدن كنم ..درهرحال دربعد ازظهري گرم و دلچسب از آخرين روزهاي ارديبهشت را با غزلي كه همين ديروز واين بار فقط براي دل خودم گفتم و درتكميل آن مقاله محترم كه مرا «شاعر آن روزگار» خطاب كرده بود ....  شايد من هم اگر نردبان نمي شدم تا از طريق من پله هاي ترقي را بالا بروند اينگونه خطابم نمي كردند ...آري  دراين ميان تنها من مقصرم !

سرنوشتم سهـــم دلتنگي نـــداشت           

تا كه در چشمان تو آيينـــه  كاشت

 

ســــــرنوشتـــم  آبيِ  آبي  نبود                      

رنگ خاكستر كمي درسينــه داشت

 

سهم من ازروزگـــــارانم چه بود ؟

طرح كم رنگي كه ازخود مي گذاشت

 

سهـــــم من ، دلتنگ يك آواز بود

اضطــــراب سينه اش پايان نداشت 

 

سرنـــوشتم ، دفتـــــر نقاشي ام

كاش گاهي طرح سبزي مي نگاشت     

 

سهم من از روزگارانم چــــه شد

نردباني تا كجـــا ، ....تا پله داشت

 

پايــــه هاي نردبانـــش درد بود

تا كه بردوشش كسي پا مي گذاشت

 

شاعــــر آن روزگـــاران زود مُرد

سرنوشتم كاش يك آيينـــه داشت



+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:51 |
سلام . این بار دربهاری زمستانی وسرد در۲۵فروردین سال ۸۸ بازهم با شعری تازه از شاعری جوان درخدمت شما هستم وچقدر دوست دارم با نظرات شما این شاعر بتواند درراهی که قدم گذاشته محکمتر پیش برود.

شعری ازخانم مریم علی نژاد :

قشنگ بود روزهايي كه

با كاغذ عشق مي ساختيم

بوي قايق سرگردان درآبهاي ...

بوي قيچي و...

حرفها دردلم  وول مي خورند

شايد زندگي قشنگ نباشد !

ولي ،

اين خانه ...

زنده ها مرده اند

من به فريزر هنوز عادت نكرده ام !

 ***

و باز می خوانیم ...

 

جاده  را، تا توآنقدر ،  تا مي زنم !

كه هيچ فاصله مان باشد !

وتو ،

آنقدر جاده را

از زير پايم مي كشي

كه من

درهيچ مي مانم  !

 

+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 22:7 |
بازباران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بربام خانه یادم آرد روز دیرین .........

وبهار با زیباترین نشانه اش ما را میزبان قدم های سبزش کرد ...

چقدر خوشحالم که این بهار پرازباران بود ولطافت و آرزو می کنم پرازسرافرازی وکامیابی برای همه شما عزیزان باشد .پس از تاخیری  طولانی با غزلی از آن روزهای شادابی وجوانی خودم خدمت رسیده ام :

قارچ هاي بي دليـــل در شبـــــم روييــده اند

صبح مجهــــول دلــم را بي هـــوا بوييــده اند

 

بوي خوب آسمـــــان پيچيـــده درچشمـان تو

يك ركعت شوق رسيـدن باعطـــش مهمــان تو

 

بي تو حتي بوي شاد يك قصيــــده مرده است

لايلاي حس شاعر يك غــزل تا خــورده است

 

فال حافظ جام صهبـــا زنــدگي بيهــوده است

بي تو حتي اين هــواي تــازه هم آلــوده است

 

من تمام وسعتـــم را تا شمــــا سنجيــــده ام

تازه معنــاي حقــارت را كمـي فهميـــــده ام

 

پشت ديوار تمــام لحظــه ها چيـزي نبــــود

انتهاي جــاده ها باد بــــلا خيــــــزي نبـود

 

رد پـــاي فاصله بي اعتنــــــا از مـن گذشت

دست تقـديري شد و برچيــن پيشاني نشست

 

قارچ هاي سّمي نفــرين شــــده روييــده اند

باز هم صبح دلــم را بي شمــــا بوييـــده اند

 

 بازهم آرزو می کنم این کویرخشک احساسم که به سالمرگش نزدیک می شود  ازاین باران وبهار درسی بگیرد ودوباره بروید  وزنده شود.

غزلی دیگر از شاعر توانا خانم فریبا الله وردیزاده که نسبت  به خودشان وشعرشان ارادت خاصی دارم تقدیم می گردد چه زیبا است اگر چتر حمایت خود را ازاین شاعران جوان برسرش بگیرید تا رشد کند. آنقدر که جزئی از افتخار شهرمان شود .فریبایکی از بر گزیدگان جشنواره اخیر درشیروان هستند.

  امشب به نازشست تو چترم شكسته است ، باران به وقت پنجره تحويل مي شود

بي چتر مي زنم به دل كوچه باغها ، دراشك باد، منظره تحليل مي شود

 

من آمدم ، نگو كه پناهم نمي دهي ، شرمنده ام دوباره هوايم گرفته است

شرمنده ام كه بي كسي اشكهاي من ، هرشب به شانه هاي تو تحميل مي شود

 

هي ناخدا ، به ساحل ما سرنمي زني، بي معرفت چقدر هوايي شده دلت

ازبس كه بوي ماهي ومرجان گرفته يي ، قلبت مسيربال حواصيل مي شود

 

بگذاركودك غزلم را رها كنم ، برموج روشني كه به سوي تو مي دود

من سهم عشق بازي گهواره نيستم ، وقتي كه موج موج تنت نيل مي شود

 

قديس چشمهاي توازمن بريده است ، من غربت مجسم يك ديرسوخته

بي تو ،صليب ، محكمه ، غوغا شكسته ام ، لبخند تو تداعي انجيل مي شود

 

+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 10:12 |
دربهمنی ازگرما وهجوم بهار بازهم می خواهم ازشما برای شما بگویم . ازکسانی که شاعرانه زندگی می کنند وگمنام ترین احساساتشان رادرپستوخانه های نجابتشان پنهان می کنند  وگاه این دریچه  راکه بازمی کنند بوی هرچه گل انار ومریم است فضا را سرشار می سازد .شعری دارم از خانم معصومه قلی پور پرازاحساس وشاعرانه:

 

ســلام هم نفــس کوچــه باغ بعد از من              توماندی و خفقان واتاق بعد از مـــن

غروب ، حال نفس گیر خاک ، پنج شنبه             صدای جیغ بنفش کــلاغ بعد از مــن

حضور خالی من روی تخـت بعداز ظهر               وقاب مندرسم روی طاق بعد از مــن

مـرا به سمت نهایت عـبور دادنــد و                   شکست بغض گلوی چراغ بعد از مـن

چــه زود خـاطره ام تـوی بـاغ پرپر شـد              و بهمنی که نشست روی داغ بعد ازمن

فـضـای درهم خـانـه ، سـمـاور خـالـی              کسی نپـخـته نفـس ، براجاق بعد از مـن

فضای خلوت بی من وجای خــــالی زن              بـیـا  وتـن بــده بر اتـفـاق بـعـد از مـن

گذشته ی من و تو ، توی گور می لرزد                نشــد که باز بیــایی سـراغ بعد از مـن

چهل بهار ، چهل شاخه رز و سنگ ترم               سلام هم  نفس کوچه باغ بعد از مـن

 

وشعری سپید ازخانم محدثه شرافتمند شاعر جوان وآینده دارشهرمان .

رايكا !

نگاهم كن،

آنقدر سيب نشده ام ، كه زميني شوي،

پس بهانه نگير،

ازبلوغ نجابتم.

وقتي كه موهايم را ازتنفس چشمهايت مي گيرم،

وتومي خندي،

بر«سيبانه ترين» زيبايي غيرمجاز خلقتم،

وقتي كه خودم را ازخلسه هايت مي گيرم،

شرم نكن!

ازجسارت سردردسيگارهاي لب پريده.

پنج انگشتانم كوتاهتر ازآن است،

كه ابتذال مزمن غربي ترين خواب هايت شده.

آخ رايكا!

عاشق شده ام،

وتو خوب مي داني كه بااين فلسفه،

جهاني مي شوم،

وقتي كه دنيا را كال درك كرده باشم.

***

دوباره،

سيب ، سيگار ، تقاضا ، تقاص،

تو درگير مي شوي با منيّت شرقي ترين ساعت ممكنم .

 

+ نوشته شده توسط فائزه میلانی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 15:11 |


Powered By
BLOGFA.COM


JavaScript Codes example: